ژوکر تنهـــــا

سالیتر نوعی نفرین خانوادگی است و همیشه ژوکری هست که فریب را در می یابد. نسلها یکی پس از دیگری می آیند و می روند اما ژوکری روی زمین راه می رود که هیچ گاه در معرض تاراج زمان قرار نمی گیرد.

ژوکر تنهـــــا

سالیتر نوعی نفرین خانوادگی است و همیشه ژوکری هست که فریب را در می یابد. نسلها یکی پس از دیگری می آیند و می روند اما ژوکری روی زمین راه می رود که هیچ گاه در معرض تاراج زمان قرار نمی گیرد.

ژوکر تنهـــــا
دنبال کنندگان ۱۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱
تیر

هر وقت دلم گرفته دلم میخواد بنویسم. نوشتم دردم رو کم میکنه.

این روزا عجیب دلم میگیره. ترسِ از دست دادنِ چیزایی که هنوز از دست ندادم، به دلم میفته.

دلم گرفته از تنهایی

خیلی سخته واسه کسی که یک عمر دور و برش شلوغ بوده و الان دیگه هیچ کس نیست.

هه! مث پیرمرد و پیرزن هایی حرف میزنم که بچه هاشون ازدواج کردن و تنها شدن! من تو اوج جوانی تنها شدم.

پیر شدم، پیرِ تو ای جوونی ...

حسِ کسی رو دارم که روز 29 فوریه به دنیا اومده. روز کبسه، روز ژوکر!

حس ژوکری رو دارم که دنیا دنیا حرف داره ولی همه اونو یه احمق میدونن و کسی توجهی به حرفاش نداره. ولی در آخر همین ژوکر احمق هست که راز جزیره جادو رو برملا میکنه.

کاش زندگی منم همش یه داستان بود. کاش میشد یه روز صبح چشم هام رو باز کنم و ببینم دیگه تنها نیستم. کاش یک نفر، فقط یک نفر از دل من و از دردهام خبر داشت. دردهایی که جز خودم و خدای خودم، هیشکی ازش خبر نداره و نمیتونم به کسی بگم.

کاش، فقط ای کاش ....


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۲۸
تیر

rain


باران

ای باران

دست هایم را به سویت گشودم

تا در آغوشت گیرم

تا جانی دوباره بگیرم

...

ولش کن اصن. مغزم به شعر گفتن فرمان نمیده. ده بار نوشتم و پاک کردم. شعرم نمیاد دیگه!

وقتی بارون میباره، انگار این بغض منه که ترکیده. حس سبک شدن بهم دست میده.

آه باران... 

اگر میدانستی که چقدر من تو را عاشقم، یک نفس تا تهِ دنیا باریدن میگرفتی.

آخ که چه لذتی داره شنیدن صدای بارون. بعد از دو، سه ماه بالاخره یه بارون درست و حسابی زد. بالاخره بغض آسمون ترکید. از دیشب تاحالا یه ریز داره بارون میباره. اونم چه بارونی. کاش میشد بارون رو بوسید. امروز کلی زیر بارون قدم زدم. چه لذتی بردم زیر بارون. فقط یه چیزی کم داشت و اونم اشکهای من بود. البته بغض بود تو گلوم ولی نمیشد بباره. نمیتونستم که ببارم. هنوز رو دلم مونده. 

دلم گرفته. از خیلیا دلم گرفته. من دیگه هیچ وقت حالم خوب نمیشه. دیگه هیچ وقت اون دختر شاد و شنگولِ قبل نمیشم. کاش هرگز به این دنیا پا نمیذاشتم. کاش اون موقع که ....

اصن ولش. بارون رو بچسبید که داره غوغا میکنه. خدایا این بارون رو ازم نگیر. تنها لذتیه که تو دنیا دارم ...


پی نوشت: پایتخت 4 هم تموم شد. حیف شد، دوسش داشتم چون خیلی به واقعیت نزدیک بود. تو این قسمت با شخصیت هما زندگی کردم. یه جورایی تو وجودش خودم رو میدیدم. با تمام وجودم تمام احساساتش رو درک میکردم.


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۲۶
تیر
در دایره ای کامدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کَس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

خیام



واقعاً کی میدونه هدف از آفرینش ما چی بوده؟ تا حالا از خودتون پرسیدین که فایدتون واسه کائنات چیه؟ از خلقت شما به خدا چی میرسه؟ مثلاً میخواد بگه که من خیلی بلدم؟!! ایول خدا، آفرین، دمت گرم، فهمیدیم کارت خیلی درسته ولی خب که چی؟! بشر فایده ش چیه؟ تهِ تهِش دانشمندی فیلسوفی چیزی بشیم که اونم آخرش علم با ما یه کاری میکنه که وجود خودتم انکار کنیم!
الان حتماً میگید باز این فاز گرفت. ولی بخدا جدی میگم. هدف از آفرینش ما چی بوده؟
یه نگاه به دور و اطرافتون بندازید. هرچیزی که تو دل طبیعت هست یه خاصیت و فایده ای داره. همین رعد و برقی که از سر شب صداش میاد و قلب منو روشن میکنه، یه هدفی داره و اونم بارور شدن ابرها و بارش باران هست که دیگه فواید باران رو همتون میدونید و اگه هم میدونید یه سری به کتاب علوم دوره دبستانتون بندازید خخخخخ.
هیچی دیگه، حوصله م سررفته بود خواستم یه چیز بگم و مغز شما رو هم از آکبندی دربیارم تا یکم تفکر کنید. این روزا هم که من میام، شما نیستین. همینه که میگم بشر دوپا خاصیت نداره دیگه!

پی نوشت: آخ خدا، چی میشه این هواشناسی درست باشه و تا دو سه روز آینده بارون بیاد. وای بارونم، کجایی که دلم برات یه ذره شده. خخخخ، میگم بدم نیستا تو پروفایلم بزنم " in rel with rain" خخخخخخ بعد چنتا قلبم بذارم. هاهاهاها. فاز شنگولیسمِ پس از منگولیسم. ینی کلاً داغونیسم :D

امضا: ژوکر
  • ژوکر تنها
۲۵
تیر

امشب ازون شباییه که دلم میخواد حرف بزنم. شایدم یه حرف زدن اجباری برای فرار از بی خوابی! بازم بی خوابی اومده سراغم. البته بی خوابی که نیست، خوابم میاد،خیلی ولی نمیتونم پلکهامو روی هم بذارم!

بازم تنهایی و ترس از کابوس لعنتی.

دیگه خسته شدم خدا. من ضعیف ترین مخلوقتم، چرا به من رحم نمیکنی؟ چرا به رنجهام پایان نمیدی؟ چرا روحم رو شکنجه میکنی؟ دارم ذره ذره آب میشم،نمیبینی؟

خسته أم، خسته. خسته تر از اونی که فکرش رو می کنید. خسته از روزهای غمگینم. خسته از آرامشی که ندارم. خسته از خودم ...


امضا: ژوکر


  • ژوکر تنها
۲۵
تیر

oh


تاحالاصدای جیغ زدن یه قورباغه رو شنیدید؟

من شنیدم. همین امشب!

تاحالا یه راسو رو از نزدیک دیدید؟

من دیدم. همین امشب!

تاحالا یه راسو رو موقع شکار قورباغه دیدید؟

من دیدم. همین امشب!

.

همین الان یه راسو تو حیاطمون بود که داشت با پنجولای زشتش یه قورباغه رو هلاک میکرد. صدای ناله های قورباغه میومد. وقتی دیدم موضوع چیه، دیگه نگاه نکردم. صحنه ی دردناکی بود.


پی نوشت: واقعاً نمیفهمم. گربه و قورباغه و مارمولک و موش رو میشه تحمل کرد. راسو رو دیگه کجای دلم بذارم؟ تو حیاط؟!!! راسوووو؟!! مگه میشه؟ مگه داریم؟!! مگه اینجا شهر نیست؟!!! لابد راسو هم تو تحریم بود الان آزاد شده! خدایا خودت ظهور کن!


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۲۴
تیر

دلا یاران سه قسمند گر بدانی

زبانی اند و نانی اند و جانی

به نانی نان بده از در برانش

محبت کن به یاران زبانی

ولیکن یار جانی را نگه دار

به پایش جان بده تا میتوانی...


خودمم نمیدونم فازم چیه! یه روز شادم، یه روز غمگینم، یه روز عصبیم، یه روز آرومم. همه ی این حالت ها هم برمیگرده به انرژی هایی که از اطرافیانم میگیرم. فوق العاده حساس. همین امروز از اون دست روزایی بود که میتونست حالم خوب باشه ولی همش با خودم درگیر بودم.

سر صب وقتی یه نفر با یه لحن خاصی باهات حرف میزنه که دوس نداری، دلت میگیره. چند دقیقه بعد فراموش میکنی و دوباره میری رو مودِ شنگول بازیای خودت. یدفه یادت میاد که مامان و بابات کنارت نیستن. باز غم میاد چنگ میزنه به دلت. میری سراغ درس و به اهدافت فکر میکنی، باز یه نوری تو قلبت روشن میشه و حالت بهتر میشه. سر شب باز یه نفر یه حرکتی میکنه که دوباره میریزی بهم. همون وسط پیامی از دوستت خنده رو میاره رو لبهات و شروع میکنی با دوستت خل و چل بازی درآوردن تو دنیای مجازی که یهو یه پارازیت میاد وسط و بدون مقدمه از حرفات برداشت غلط میکنه و یه چیزی میگه که باز یخ میکنی و دیگه هر کاری هم میکنه رو به راه نمیشی.

واقعاً چرا ما آدما انقدر زود قضاوت میشیم. این دومین شبه که پشت سر هم دارم اسیر قضاوت های بی اساس میشم. دومین شبه که بخاطر توهمات یه نفر دیگه تو دلم اشک میریزم. ما آدما چرا فقط زمانی که همدیگه رو تایید می کنیم و میگیم و می خندیم، با هم خوبیم؟ چرا سعی نمیکنیم از هم بپرسیم چرا؟ چرا دلیل کارها و حرفامون رو از هم نمی پرسیم و فقط حکم صادر می کنیم؟ چرا انقدر راحت دلِ همو میشکنیم؟ چرا همه فقط یار نانی و زبانی هستن؟ پس کجاست اون یارِ جانی؟!


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۲۲
تیر




زندگی با همه وسعت خویش


محفل ساکت غم خوردن نیست


حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست....



زندگی خوردن و خوابیدن نیست


زندگی جنبش و جاری شدن است....


از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند


زندگی چون گل سرخی است


پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف،


یادمان باشد اگر گل چیدیم،


عطر و برگ و گل و خار،


همه همسایه دیوار به دیوار همند.....



میخواستم از محبت بگم. نمیدونم چرا؟ ولی شاید بخاطر اینکه این روزا داریم بی مهری ها رو با چشممون میبینیم.

دنبال یه شعر درباره محبت می گشتم. به یه وبلاگی رسیدم که این شعر زیبا از سهراب رو گذاشته بود. جالبه که مطلب واسه دقیقا دو سال قبل بود با دو روز اختلاف. 24 تیر 1392. دیدم این شعر چقدر به حال و هوای این روزای همه ی ما شبیهه. چقدر غم و غصه اطرافمون رو گرفته و چقدر از زندگی ناامیدیم. چقدر زیر بار مشکلات کمر خم کردیم.

نمیدونم چرا ما دوست داریم همیشه غصه بخوریم؟ چرا واسه شاد بودن هزار و یک دلیل میخوایم ولی واسه غمگین بودن به هیچ دلیلی نیاز نداریم. فقط کافیه یه لحظه تو خودمون فرو بریم و ناخودآگاه اشک بریزیم.

یه جمله ای از یه نویسنده یا شاعری خوندم که گفته بود من از آدمهای غمگین خوشم نمیاد چون همیشه راحت ترین راه یعنی غصه خوردن رو انتخاب میکنن. واقعاً هم همینطوره. غصه خوردن چقدر راحته واسه ما. اگه مَردش هستیم بیایم یه هفته از ته دل شاد باشیم. عمراً اگه بتونیم.

کاش میشد یه قلمو برداشت و باهاش دنیا رو رنگ کرد. کاش میشد همه جا رو آبی کرد؛ به وسعت آسمان، به زلالیه دریا. کاش میشد رنگ غم رو از دلِ دنیا پاک کرد. کاش میشد همه جا تخم محبت کاشت. کاشت میشد درخت کینه و حسد رو از ریشه خشک کرد. درد زیاده، خیلی زیاد. یه درد رو درمون می کنیم، درد دیگه ای میاد سراغمون. همیشه میگن حکمتیه ولی من هیچ وقت به حکمت غصه پی نبردم. آره، ما فهمیدیم که تا غم نباشه، شادی مفهوم پیدا نمیکنه. ولی ما دیگه انقدر حکمت زده شدیم که دیگه یادمون رفته شادی چه شکلی بود!! ولی خب، میگذرونیم. راه دیگه ای نیست. فقط از خدا یه دل بزرگ طلب میکنم که تحمل این همه عذاب رو داشته باشه تا از روی درد به کفر رو نیاریم و وجودش رو منکر نشیم.

اگه بخوام حرف بزنم، یه شاهنامه میتونم بنویسم. حرفای این سینه هیچ وقت تمومی نداره ولی چاره ای نیست، باید ببندم ته مطلب رو. فقط یه چیز میخوام همینجا بگم که آویزه گوش خودمم باشه و اون اینه که دنیا داره میگذره و اون چیزی که داره ازش کم میشه، عمر ماست. پس بهتره عمرمون رو به غصه سپری نکنیم. شاید اگه شاد باشیم، اتفاقات بهتری برامون رقم بخوره. یک عمر غصه خوردیم و هیچ چیز بهتر نشد. پس بیاین به همه مشکلات بخندیم تا شاید مسیر زندگیمون عوض شد.

از خدا واستون یه دنیا شادی و خبرهای خوب طلب میکنم. امیدوارم روی صورت ماهتون همیشه چال خنده شکل بگیره و اون اشکی که از چشمای نازتون میریزه، اشک شوق باشه.

آمین


پی نوشت: دلم نیومد آدرس وبلاگ رو نذارم. بالاخره باید جانب امانت رو رعایت کرد. البته دلیل مهمترش موسیقی بسیار زیبایی هست که پس زمینه وبلاگ در حال پخشه. چقدر با این حال و هوا سازگاره. دوس دارم یه سر به این وبلاگ بزنید.


http://shaparak-e-barooni.blogfa.com/category/2


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۲۰
تیر

میدونم امشبم از خواب میپرم

از گریه تا سحر، خوابم نمیبره


حال و روز این  روزای من تو همون یک بیت بالا خلاصه میشه. نزدیک یک ماه هست که شبی شاید دو ساعت بخوابم. اونم 6، 7 صبح به بعد، وقتی که هوا روشن میشه و چراغای خیابون خاموش.

قصه ی هرشب من کابوس هاییه که دست از سرم بر نمیداره. هرشب و هرشب. از ترسِ کابوس دیدن پلکام رو روی هم نمیذارم. تا خود سحر یه ریز بیدارم و با چرخیدن تو دنیای مجازی خودمو مشغول میکنم. 4 به بعد تازه چشامو روی هم میذارم ولی یک ربع بعد یدفه از خواب میپرم. بازم کابوس لعنتی. بازم فرار و ترس. بازم فریادهای بیصدایی که تو نطفه خفه میشه. و دوباره بیداری تا طلوع خورشید.

حال این روزای من بدتر از همیشه شده. بدتر از تمام دوره های زندگیم. 

به دوست خوبم مروارید جان باید بگم که اینا اثرات همون تنهایی هایی هست که بت گفتم خدا نصیبت نکنه. تنهایی این بلا رو سرم آورد. ترس شبانه ای که جز کابوس چیزی واسم نداشت. دیگه از سایه خودمم میترسم. از پر زدن پرنده ها میترسم. از تکون خوردن پرده ها بر اثر وزش باد می ترسم. حتی این ترس تمام روز هم با منه. ولی کیه که فکری به حال من کنه؟ وقتی هرشب با گریه از خواب میپرم و دیگه تا  صبح نمیتونم پلک رو هم بذارم، کیه که کنارم باشه و آرومم کنه؟ جواب من تنها یک کلمه هست "کمتر فکر کن تا کمتر کابوس ببینی". کسی به حال و روز من اهمیت نمیده!

این یعنی اوج تنهایی و بی کسی. این یعنی زندگی تو دلِ جهنم. بخاطر شرایطی که توش هستی خدا رو شکر کن عزیز دلم. منم دقیقا مثل تو فکر میکردم. ولی الان شدیداً نیاز به یه تکیه گاه دارم. به کسی که همیشه کنارم باشه تا حس امنیت و آرامش داشته باشم. کسی مثل پدر و مادر ...


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۱۹
تیر

دلم یک مشت آرامش میخواهد. دلم یک خواب خوش می خواهد. سراپای وجودم را ترس گرفته. ترس از بودن، ترس از سیاهی شب، ترس از پلیدی ها ...

می خواهم کم باشم ولی آرام باشم. هرچند، الان اصلا نیستم!

من کجای این جهانم خدا؟ یادت هست روزی که مرا خلق کردی؟ یا اینکه من مخلوق خدایی دیگرم؟ خدای پلیدی هل و نا آرامی ها!

این بود اطمینان قلب هایی که میگفتی؟ این بود وعده هایی که دادی؟

پس این همه آشوب در دل من چیست؟ پس چرا وقتی با ناله و اشک صدایت میکنم و کمک می خواهم از تو تا آرامش را به قلبم بازگردانی، توجهمی نمی کنی؟

آه...

حتما آرامشت برای کسانیست که تو را وسیله ی ریاکاری خود,قرار داده اند. حتما آرامشت برای کسی است که این شبها تا صبح بیدار است و طلب مغفرت میکند نه برای منی که هرشب در قلبم تو را به بزرگی یاد می کنم و از نگاه دیگران ملحد و بی دینم.

آه ......

دلم یک مشت آرامش میخواهد ...


امضا: ژوکر

  • ژوکر تنها
۱۷
تیر

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت


تا حالا دقت کردید به آدمایی که دوره ای میان تو زندگیتون و میرن؟

تا حالا به اثری که روی قلبتون میذارن دقت کردید؟

همه ما از این شخصیت های دوره ای تو زندگیمون داشتیم. مثلاً همین وبلاگ نویسی میتونه خیلیا رو وارد زندگیتون کنه. به خیلیا خو بگیرید ولی هرگز این دوستی ها پایدار نمیشه. از پسِ این جعبه ی جادویی چه تصوراتی از طرف مقابل می کنید. گاهی وقتا از یک انسان معمولی یک فرشته می سازید بعد می بینید که نه، اون جوری که تو فکر می کردی نبوده!

گاهی وقتا از یه مریض روانی، یه دانشمند می سازید ولی بعد از مدتی میبینید که جز یک نوار پُر شده چیزی نبوده که ظرفیت محدودی داشته و فقط و فقط تکرار مکررات میکنه.

گاهی وقتا یه نفر وارد زندگیت میشه که واست نقش خواهر یا برادری دلسوز رو ایفا می کنه. ولی گذر زمان و اتفاقات زندگی کاری میکنه که این ریسمان محبت خواهر و برادرانه گسسته بشه. چه بغض ها که در نطفه خفه میشه تا تبدیل به اشک نشه که مبادا کسی از غمِ دلت باخبر بشه.

از دست دادن یک دوست به هر دلیلی سخت و غم انگیزه. ولی چاره ای نیست. این قانون طبیعته .... جدایی.


بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران



امضا: ژوکر


  • ژوکر تنها